خروج از سلاخ خانه ی شماره ی پنج (2)
...البته من و برادرم هنوز برای شرکت در تشییع جنازه ها به آن جا برمی گردیم. جولای گذشته به آن جا برگشتیم ، برای تشییع جنازه ی عموی مان آلکس ونه گات ، برادر کوچکتر پدر مرحوم مان - تقریبا آخرین نفر از خویشاوندان قدیمی ما ، از وطن پرستان آمریکایی بومی که از خدا نمی ترسید ، و به اروپایی بودنش می نازید.او هشتاد و هفت ساله بود. بچه نداشت. فارغ التحصیل هاروارد بود. مامور بازنشسته ی بیمه ی عمر بود. یکی از پایه گذاران انجمن محلی الکلی های گمنام ایندیاناپولیس بود.
در آگهی درگذشتش در روزنامه ی ایندیاناپولیس استار آمده بود که خود او الکلی نبوده است. فکر می کنم این حاشاکردن لااقل تا حدی یک جور تبری از گذشته بود. می دانم ، همیشه می نوشید ، هرچند الکل هیچ وقت به طور جدی به کار او لطمه نزد یا عقلش را زایل نکرد. و بعد او دست از بی تفاوتی برداشت. و حتما باید خود را به میتینگ های الکلی های گمنام ، مثل همه ی اعضا ، با ذکر نام خود معرفی کرده باشد - پس از این اعتراف شجاعانه : من یک الکلی هستم.
بله ، و این انکار آبرومندانه ی روزنامه که او هرگز مشکلی از نظر الکل نداشته با این نیت قدیمی بود که بقیه ی ما را که همان نام خانوادگی را یدک می کشیدیم از بدنامی مبرا کند. اگر مردم به یقین می دانستند که ما خویشاوندی داشته ایم که روزگاری عرق خور بوده ، یا مثل مادر و پسرم ، دست کم هر از گاهی عقل از کله شان می پریده ، کار همه ی ما برای ازدواج خوب ایندیاناپولیسی یا پیداکردن کار خوب ایندیاناپولیسی زار بود. حتی این که مادربزرگ پدری ام از سرطان مرده بود ، در پرده ماند. فکرش را بکنید.
در هر صورت ، اگر عمو آلکس خداشناس پس از مرگ ، خود را ایستاده در برابر پطرس قدیس و دروازه های بهشت دیده ، مطمئن هستم خود را به این صورت معرفی کرده است : اسم من آلکس ونه گات است. من الکلی هستم.
خوش به حالش.
قسمتی از کتاب " اسلپ استیک یا تنهایی هرگز! " - کورت ونه گات جونیر