خلاف جهت - عکس جهت - فیلم جهنده


روی تراس خونه نشسته ام و داره بارون تندی میاد. یه درخت وسط حیاط سبز شده که وسطش سوراخه. همه هم هستن. و ... نه این نبود. میریم خونه ی فلانی و 4 لیتری رو می زنم زمین. مست می کنیم تا خرخره و تا صب زر می زنیم و صبحم میریم... این بود؟ میرم خونه ی بهمانی و فیلم می گیرم ازش و مقادیر معتنابهی فیلم ... تا صب مشغولیم. آها. اینه شاید. دارم از خون ی بهمانی بر می گردم میرم دم سوپری محل تا یه چیزی واسه شام بخرم. شلوغه. یه لحظه بیرون منتظر میشم. یهو سرم که پایینه تصویرایی از گذشته میاد سراغم. روزایی بود که حتی چراغا تو شب نور بیشتری داشتن و... یه لحظه این جمله میاد تو ذهنم که چقدر خوب بود. و بعد... شاید اینا هم نبوده. (اگه این نوشته بشه جریان سیال ذهن حتما بهتره حتما. به به. شد. ایتس دیپ) نه هیچکدوم نبود.

چایی میخوری؟ شیرم بریز توش.

شاید این همش بوده باشه : دوچرخه ی ثابت


رد روی برف ها


یادش بخیر. روزایی بود که من و رفیقم همینطوری بی دلیل نصف شبا راه میفتادیم تو خیابونا و تا نمی دونم کجایی که نمی دونستیم پیاده گز می کردیم. چه حس عجیبی داشت. گاهی تو 3-4 ساعت پیاده روی تنها کلماتی که بینمون رد و بدل می شد آتیشتو بده و یه نخ سیگار بده بود.

امشب یکی از دوستان که خونه اش دو تا کوچه پایین تره اومده بود خونه مون. نشسته بودیم سیگار می کشیدیم و حرف می زدیم و الکی می خندیدیم. بعد نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی اون. من 3 روز بود از خونه نرفته بودم بیرون. وقتی رفتم تو کوچه دیدم برف همه جا رو پوشونده و فقط مسیر عبور ماشینا و آدما و موتورا روش معلومه. از بن بست خودمون که زدیم بیرون تا آخر کوچه رو نگاه کردم. انگار عصاره ی تمام پیاده روی های سال های دور رو جمع کرده باشن و چپونده باشن تو کوچه. رد ماشینا - پاهای آدما - یه آدم برفی چاق و چله - پشت ماشینا که برف گرفته بود - برف رو درختا و بویی که نمی دونم از کجا می اومد. اولین کسی رو که دیدیم سر کوچه وایساده بود و به ما 3 نفر طوری نگاه کرد که انگار توی چند سال پیش هستیم و داریم بی هدف تو کوچه ها قدم می زنیم و یهو یه آدمی که تو همون محله اس از یه جایی پیدا میشه و زل میزنه به ما. از اون نگاه هایی که واقعا معلوم نیست پشتش چیه و معمولی هم نیست. یه چیزی تو دلم تکون خورد و دوباره خیره شدم به زمین. کوچه خلوت بود. چند قدم جلوتر صدای یه یارویی رو از پشت سرم شنیدم. یارو از کنارمون رد شد. اونم یهو برگشت و همونجوری نگاهمون کرد. خیلی حال کردم. دوباره به ردای مونده رو برف خیره شدم که مال همین چند ساعت پیش بود. چقدر زیاد بودن. اگه همه ی ردایی که هرچیزی رو زمین گذاشته رو می دیدیم فکر کنم نمی تونستیم چیز دیگه ای ببینیم. خوبه که فردا یا پس فردا یا یه هفته دیگه از این ردا خبری نیست. رسیدیم خونه ی دوستم که درش یه عقب رفتگی تو کوچه داشت. دوستم داشت درو باز می کرد که نور یه ماشین که نمی دیدمش برفای جلو خونه رو روشن کرد. خیلی باحال بود. وقتی ماشین داشت رد می شد راننده به زحمت سرشو برگردوند طرف ما و با نگاه عجیبش خیلی کوتاه به ما نگاه کرد.


برف نمی بارد. اینجا همیشه آفتاب است.


ابعاد چاردیواریم بزرگ شده است
حالا یک هفته هم که از خانه بیرون نروم
به جاهای زیادی رفته ام
بعضی ها هستند
بعضی ها نه
و انگار خانه ام سقف ندارد
همین دیروز بود
که همه به خانه ام آمدند
نون.1 چه همه توصیف.
بهتر بود می گفتم2:

آجر ها شناورند
بادبان ها بر افراشته
و روسپیان معلق می رقصند
زنده باد ویتگنشتاین.


1 نشانه ی صوتی است که نمی توان آن را نوشت.
2 از براتیگان.


معبود - معتاد - معتبر

   
چه فرق می کند که بگویم
درنگ
یا مادیان

در فرهنگ لغت
قبل از درنگ درناست
و سپس درنوردیدن
مادیان اما
قبلش مادی است
و پسش مادینه
و همین طور تا به آخر


نمی دانم مرغ دریایی را می بینی که خود را به باد سپرده و روی آرام دریا تاب می خورد؟
رگبار؟
قبلش رگ است و سپس
راگبی.

 

حرف زدنو بی خیال


نشسته بودم تو خونه و به در و دیوار نگاه می کردم. صدای زرزر تلویزیون هم بلند بود. چون بیکار بودم هی الکی سیگار می کشیدم که یهویی یکی زنگ زد گفت از فلانی خبر داری؟ گفتم نه خیلی وقته بی خبرم. چند وقتی بود که از هم جدا شده بودیم و من گاهی وقتا یادش می افتادم ولی خب تا همین حد پیش می رفتم. گفت میدونی فلانی قاط زده؟ یه چند هفته ایه که گذاشته رفته. نمی دونم کجاس فقط میشه با موبایلش تماس گرفت. فکر کردم شاید بد نباشه تو هم بدونی.امری؟ گفتم نه آقا. چاکریم. مرسی که گفتی.گوشیو که گذاشتم یهو صدای همه چی قطع شد حتی صدای اون مردک تو تلویزیون که داشت بلند بلند جر می داد خودشو. فکر کردم شاید بد نباشه یه زنگی بهش بزنم. دو سه باری زنگ زدم تا بالاخره گوشیو برداشت. همون گپای همیشگی اول صحبتا رد و بدل شد و یه سری حرف که عجیب بود همشو درک می کردم ولی اون سعی داشت یه جوری بهم حالی کنه که هنوزم هیچی نمی فهمم. منم زیادی لیلی به لالاش نذاشتم و از یه جایی به بعد فقط گوش دادم ولی به طرز عجیبی همه ی حرفاشو می فهمیدم. شاید قبلا هم همینجوری می فهمیدم شایدم اثر زمانه که اینقدر راحت همه ی کلماتش مفهوم شدن. نخواستم اینو بهش بفهمونم. خوب که همه ی حرفاشو زد بهش گفتم بازم اگه خواستی حرف بزنی من هستم. هر وقت دلت خواست. اونم تشکر کرد و بعدشم خدافظ. یه چند دقیقه ای دوباره سکوت بود ولی کم کم یه صداهایی واضح شد تا جایی که اون یارو هنوزم داشت داد و بیداد می کرد. فکر کنم این آخرین نفری نباشه که قصد داره به همه بفهمونه داره جر میده خودشو.