...

 

فوت می بالند بچه ها در پارک شهر

کسی می کارد

و کسی از لب تاپ برمیچیند

به روی روروک، پسرک، نگران، راننده ای را مبهوت می کند

و کیف دم دستش هر آن بزرگتر می شود

صندلی مخملی را اگر تکه تکه کنی

چیزی جز درخت چنار برایت نمی ماند

و از طبقه ی دوازدهم اگر سقوط کنی

جز تصویری از درخت چنار در تو نمی ماند

صعود کن از دوازده

و در چار سکنی بگیر

بی خیال پله های سفید که در استخر فرو می افتند،

سکوت مند.

شلوار دم پا گشاد تنگ و ترش

 

تصمیم گرفتم یه خونه تکونی اینجا انجام بدم ولی نفهمیدم چجوری میشه خیلی راحت و نه تک تک از دست این پستای لعنتی خلاص شد. تا یه جایی دیلیت کردم ولی گه زد به همه چی این بلاگ فای ما. تو این خونه تکونی چیزایی می شد دید که یادم رفته بود. بدک نبودن به نظر خودم. و این از همه بیشتر دیده شد که نظر چندانی واسه کل پستای زندگیم داده نشده که همونا هم این اواخر خیلی کم و کمتر شدن. علت چیست؟ علت را بیابید؟ علت را جویا شدن خسته شدن.

گاهی فکر می کنم چرا آخه باید اینجوری باشه، گاهی هم نه.

وقتی خیلی گیر میدم، گیر میدم.

کلمات رو پیدا نمی کنم. کلمات فرارند. آخ کلمات.

و به یکباره ... چیز شد.