... رفته بودم بنگاه دنبال خونه می گشتم. همزمان یه دختری هم اومده بود که با بنگاهیه کار داشت. بنگاه یه خورده خر تو خر بود و شلوغ. دختره هی خودشو به من می مالید و منم از فرصت سو ءاستفاده می کردم. اول با یه خورده ترس و بعد با احتساب اینکه خوب دختره هم مشکلی نداره دیگه. اسمشو هم فهمیدم ولی الان یادم نیست. دختره یه جوری رفت که انگار منم باس دنبالش برم. از بنگاه که اومدم بیرون یکی از بچه های دانشکده رو دیدم. گفت خونه شون همونجاهاس. گفتم بریم یه سر به بقیه بزنیم. تو مسیر خواستم در مورد دختره چیزایی بپرسم ولی نشد. دم یه خونه ی چند طبقه وایسادیم. درو که باز کرد ۳ نفر از پله ها داشتن می رفتن بالا. یکیشون خسرو شکیبایی بود. اون ۲ تا ولی ناآشنا بودن. وارد یه هزارتوی عجیب و غریب شبیه کوچه های اسپانیا شدیم. گفتم خونه تون چند متریه؟ گفت ۱۶ متر. چند دادین؟ ۵ ملیون رهن کامل. گفتم ... کشا خیلی گرون دادن. رفتیم به یه جای سرپوشیده مث قهوه خونه - رستوران - سینما - کبابی. من نشستم روی یه تخت از اون قدیمی چوبیا. دوستم گم و گور شد. یهو یه خانوم خوشگل با یه بچه ی فسقلی اومدن کنارم نشستن. من سریع مخ بچه هه رو زدم و باهاش مشغول بازی شدم. کم کم اوضاع جوری شد که بچه هه به شدت از من بدش اومد. چند تا مشت بچه گونه بهم زد و رفت رو یه تخت دیگه و مشغول تماشای تلویزیون شد. مادره هم دیگه نبود. البته بهش نمی اومد مادر بچه باشه. بیشتر خواهر بود. من یه خورده دپ زدم و مشغول پهن کردن لباسایی که شسته بودم روی بند روی تخت شدم که مادر - دختره اومد به کمک کردن. من همینجوری که لباس پهن می کردم ازش تشکر کردم. گفت لااقل برگرد بهم نیگا کن. مردد بودم. فکر می کردم از دستم ناراحته. برگشتم و زل زدم تو چشاش. چشای قشنگی داشت. یهو گفت میدونی من خیلی دوست دارم؟ نتونستم جلو خوشحالیمو بگیرم. در اون لحظه احساس کردم این همونیه که تو کل زندگیم دنبالش می گشتم. (فید آوت)  

(فید این) من نشستم و دارم موهامو شونه می زنم. پسر کوچولو هم مشغول بازیه. مادر - دختر - همسر بهم میگه من با مامان بابا میرم مسافرت. شما هم بعدا بیاین. مسخره اس. از همین اول بچه رو انداخته گردن من.

بعدا از خواهرم شنیدم که خسرو شکیبایی اون دختر اولی رو واسه فروش به کشورهای عربی برده.