قورباغه ها
هر روز این مسیرو از خونه تا سر کار میرم. دیر یا زود همیشه همه چی سر جاشه. حتی الان که چند روزیه از خونه نیومدم بیرون تنها فرقی که این اطراف کرده زمین کنار خونمه که دارن با شدت می کننش تا مگه چن نفر دیگه بتونن تو این شهر گنده جا بشن. بارون که میاد چاله چوله های پر از آبی دور و بر خونه درست میشه که خیلی دوس دارم فک کنم اینا از نوع چاله های پر از آب گندیده ایه که دور و بر یه شهر صنعتی تاریک وجود دارن و خونه ی منم یکی از خونه های حومه ی شهره. یه شهر مال زمانی که انرژی با اسب بخار سنجیده میشد.
من بعد کار میام خونه و یه آبجو دستم می گیرم و مشغول کتاب خوندن میشم. صدای سگ و روباه از بیرون خونه شنیده میشه. فصل هم همیشه اواخر پاییزه و آسمونم همیشه غبار گرفته.یه روز که دارم برمی گردم خونه یه کالسکه تو مسیر بهم نزدیک میشه که یه زن داره اونو میرونه. معلومه که از راه دوری داره میاد. میاد و کنارم وایمیسته. اول فک می کنم میخواد آدرس ازم بپرسه ولی بعد می فهمم میخواد منو سوار کنه و تا یه جایی برسونه. هوا خیلی سرده و منم قبول می کنم. تو راه چن کلمه ای بیشتر حرف نمی زنیم که تو همون چن تا معلوم میشه داره دمبال یه یارویی می گرده که یه گندی به زندگیش زده.به خاطر سرمای هوا بهش پیشنهاد میدم که امشبو تو کلبه ی من سر کنه اونم قبول می کنه. یه سری خوراکی از تو کالسکه اش میاره تا با هم بخوریم. منم دو تا آبجو باز می کنم و صفحه ای تو گرامافون میذارم. آتیشی علم می کنم و کنارش مشغول کتاب خوندن میشم. زن هم با خرت و پرتاش ور میره. میگذره و میگذره تا این که زن خوابش می گیره. تخت خودمو میدم به زن و خودم میرم رو صندلی کنار آتیش و یه آبجوی دیگه وا می کنم.اون موقعا شعر زیاد می خوندم. یه کتاب داشتم که همه ی شعراشو از بر بودم. چن تا شعر واسه زن می خونم تا اینکه خوابش می گیره. از غروب معلوم بود که میخواد بارون بگیره. بعد یه رعد و برق بارون ریزی شروع به باریدن می کنه. صدای بارون روی سقف خیلی باحال بود. خواستم زن رو هم بیدار کنم تا اونم به صدای بارون گوش بده ولی دلم نیومد. بدجوری خوابیده بود.مث یه بچه.یه چن تا شعر دیگه خوندم تا اینکه کنار آتیش خوابم گرفت.
صبح خیلی دیر از خواب بیدار شدم. تقریبا دم دمای ظهر بود. زن رفته بود که دمبال همون یاروهه بگرده. پا شدم. آبی به دست و صورتم زدم. بارون همه جا رو شسته بود و چاله چوله های پر از آب کنار خونه ام درست کرده بود که از توش صدای قورباغه میومد. یه خورده دور و برو نیگا کردم ببینم زن ردی چیزی از خودش به جا گذاشته یا نه ولی چیزی پیدا نکردم. همه چی همونجوری مثل همیشه سر جاش بود.صدای بوق کارخونه از دور به گوشم خورد. اوه. وقت ناهار شده. یه آبجو باز کردم و از پنجره خیره شدم به چاله های پرآب کنار خونه ام.منظره مثل همیشه بود. خوشگل و غبارگرفته و آسمونی که مال اواخر فصل پاییزه. همه جا ساکت بود و غیر از صدای قورباغه ها صدایی نمی اومد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم آذر ۱۳۸۶ ساعت 23:20 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|