یادداشت های فلسفی یک دیوانه ی چت بنگ خیلی خفن
از خانه که بیرون می روم خیلی خسته و کوفته ام. مال اینه که ۳ روزه دوش نگرفتم. بدترین شروع هفته ای که میشه داشت. تو راه یه تصادف رخ داده و یکی مرده.
یکشنبه
نصف شب یهو از خواب بیدار میشم و می بینم که همه چیز به طرز عجیبی داره تغییر شکل میده. خدایا پس کی این شب های لعنتی تموم میشه. یعنی هیچ راه فراری نیست؟
دوشنبه
ظهر ناهار رو با یکی از دوستای قدیم می خورم و راجع به همه ی چیزای قدیم و دوستای قدیم و خاطرات قدیم و قدیم خیلی خوبمون حرف می زنیم. آخ حاضر بودم یک دست نداشتم ولی فقط یک ثانیه به اون قدیم ها برمی گشتم.
سه شنبه
ایده ی برگشت به قدیم ذهنمو مشغول خودش کرده. باید با یه مخترع یا یه عارف یا یه هر کوفت دیگه ای که بتونه این عملو واسم انجام بده تماس بگیرم. ولی ریدم به خودم که نکنه فقط همون یک ثانیه ی کذایی باشه چون در انتخاب دستی که باید ازم قطع بشه هنوز شک دارم.
چهارشنبه
مدام کابوس می بینم حتی توی خواب. هر دفعه هم کابوس هایی به مراتب بدتر از دفعه ی قبل. وااای. اوضاعم خیلی خرابه. باید حتما با یکی از دوست دخترای سابقم دوباره رابطه ام رو شروع کنم. اما کدومشون حاضر میشه منو همونجور که هستم بخواد یعنی بدون یک دست. گه بگیره این زندگی نکبتی رو.
پنج شنبه
یه خورده حالم بهتر شده فک کنم. البته این اثر مدیتیشن های طولانی مدت کنار استخر باغ خونه ی کتی جونه. من به این آدم بیشتر از اینا مدیونم. یعنی چه جوری می تونم محبت های بی دریغش رو که از همه ی جوانب به من هدیه کرده جبران کنم؟ آه. من آدم ضعیفی هستم.
جمعه
دست راستم خیلی درد می کنه. شاید واقعا داره از جا کنده میشه. نمی دونم. شاید تقدیر من اینجوری رقم خورده. نباید از دستم اینقدر کار می کشیدم لابد. شب که می خوابم خواب مب بینم همه ی اون چیزای خوب قدیم وجود دارن و من نه تنها یه دستم رد از دست ندادن بلکه دست های دیگه ای هم بهم اضافه شده. شاید این یه جور تناسخ باشه. تناسخ همه ی اون چیزا و آدمای قدیم خیلی خوب به صورت دست رو بدنم.