بهتره. که فقط فک کنم بهتره...
این روزا با هر دختری که دست میدم بعدش دستمو بو می کشم. همه یه بوی مشابه به هم دارن. با یه تلورانس کم. همشون یه بو میدن و این باعث ایجاد افکار مشوش میشه. وقتی همه یه بو میدن ( البته فقط در این مورد خیلی کلی ) همه فقط یه چیز و یا فقط یه چیزایی رو به ذهن میارن. خاطره های مشابه - تخیلات مشابه - نفرت ها و دوست داشتن های مشابه و همه بی ربط و در عین حال با ربط. چیز عجیبیه. تو با کسی که هیچی ازش نمی دونی وقتی دست بدی و دستتو بو کنی می بینی با این آدم هم خاطره هایی - تعلقاتی - چیزهای مضحک و خنده داری و گاه چیزهای زجرآور داری. این شاید خاصیتی کلی باشه. شاید هر نوع رابطه ای همه ی این چیزهارو با خودش داره ولی اینکه تو قبلا همه چیو و لااقل یه سری چیزا رو بدونی ژادمو سردرگم می کنه. اینکه در اصل هر آدمی بوی متفاوتی داره دیگه تو رو برنمی انگیزونه. شاید این خاصیا این ادوکلن ها و انواع و اقسام چیزهای بوداریه که همه به خودشون میمالن. اصلا شاید همه شبیه همن. نه. نیستن. هستن. اینطور نشون میدن. حتی اونی که یه بو دیگه میده خودشو با یهبوی خاص مشابه - بی ربط و کلی آغشته می کنه. آغشته. کلی و جزیی. همه کلیند. اینطوری آدم دیگه خودش هم به همین بو عادت می کنه و خودشو درگیر بوی خاصی نمی کنه. به خودش کلک می زنه که داره بوهای مختلف رو میشنوه و از کنار همه رد میشه. بی تعلقی. ولی فقط یه بوی خاص رو داره می شنوه. فقط. و با چیزهای بی ربط همدیگه مشغول میشیم. با کلیات همدیگه. حرف های کلی. جزییات مهم نیست. حتی جزییات بدن هم کلی می شوند. به جزییات که دقت می کنی فکر می کنی جزییات است. فکر می کنی. فکر می کنی. خلاصه الان کلیات میچربه. چربه. چربی رو آدم دور بدنش حس می کنه. تو یه قوطی چرب دارم دست و پا می زنم و لزج. لزج. هست. این هم کلی چیزای کلی که چن روزه دارم به جزییاتش فکر می کنم. خیلی بامزه و کلی بود. نه؟
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۶ ساعت 0:46 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|