خیلی وقته که ذهن هنگ زده و معلوم نیست کدوم قبرستونی مسافرت کرده (لحنم برای خودم هم ناآشناس. لطفن خرده نگیرین) و در هر صورت معلوم هم نیست بعضی وقتا که من کی هستم و توضیح این شرایط هم سخته الان. یه چیز باحالی که الان وجود داره اینه که موضوعاتی الان هستند که می تونن هر کدوم یه مطلب باشن ولی نمیخوام بهشون فکر کنم. این که چرا نمیخوام رو خودم هم نمی دونم چون در حال حاضر زنده ام که سوال طرح کنم و به جوابش به اندازه ی هیچ جام هم فک نکنم. الان فقط می تونم یه سری موضوعات رو لیست کنم :
- تا کی سر این کار می مونم؟
- چرا شاید دیگر شعر نمی گویم؟
- در تاتر شهر می توان به کسی شماره داد؟
- پلان هتل 5 ستاره؟
- چرا بعضی وقت ها دختر ها خنده دارند؟
- خدا هست؟
- این افکار به چه صورت است؟ فیزیکی؟ شیمیایی؟ هردو؟ هیچ کدام؟
- من کجا هستم؟
- یعنی میشه؟
- چرا نمیخوام اینو بفهمم؟
- ...؟
شاید یه روز راجع به یکیشون یه زری زدم ولی الان تصمیم گرفتم که اگه تونستم تقریبا هر شب یه چرتی در حد بضاعتم اینجا لحاظ کنم.