روی تراس خونه نشسته ام و داره بارون تندی میاد. یه درخت وسط حیاط سبز شده که وسطش سوراخه. همه هم هستن. و ... نه این نبود. میریم خونه ی فلانی و 4 لیتری رو می زنم زمین. مست می کنیم تا خرخره و تا صب زر می زنیم و صبحم میریم... این بود؟ میرم خونه ی بهمانی و فیلم می گیرم ازش و مقادیر معتنابهی فیلم ... تا صب مشغولیم. آها. اینه شاید. دارم از خون ی بهمانی بر می گردم میرم دم سوپری محل تا یه چیزی واسه شام بخرم. شلوغه. یه لحظه بیرون منتظر میشم. یهو سرم که پایینه تصویرایی از گذشته میاد سراغم. روزایی بود که حتی چراغا تو شب نور بیشتری داشتن و... یه لحظه این جمله میاد تو ذهنم که چقدر خوب بود. و بعد... شاید اینا هم نبوده. (اگه این نوشته بشه جریان سیال ذهن حتما بهتره حتما. به به. شد. ایتس دیپ) نه هیچکدوم نبود.

چایی میخوری؟ شیرم بریز توش.

شاید این همش بوده باشه : دوچرخه ی ثابت