رد روی برف ها
یادش بخیر. روزایی بود که من و رفیقم همینطوری بی دلیل نصف شبا راه میفتادیم تو خیابونا و تا نمی دونم کجایی که نمی دونستیم پیاده گز می کردیم. چه حس عجیبی داشت. گاهی تو 3-4 ساعت پیاده روی تنها کلماتی که بینمون رد و بدل می شد آتیشتو بده و یه نخ سیگار بده بود.
امشب یکی از دوستان که خونه اش دو تا کوچه پایین تره اومده بود خونه مون. نشسته بودیم سیگار می کشیدیم و حرف می زدیم و الکی می خندیدیم. بعد نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی اون. من 3 روز بود از خونه نرفته بودم بیرون. وقتی رفتم تو کوچه دیدم برف همه جا رو پوشونده و فقط مسیر عبور ماشینا و آدما و موتورا روش معلومه. از بن بست خودمون که زدیم بیرون تا آخر کوچه رو نگاه کردم. انگار عصاره ی تمام پیاده روی های سال های دور رو جمع کرده باشن و چپونده باشن تو کوچه. رد ماشینا - پاهای آدما - یه آدم برفی چاق و چله - پشت ماشینا که برف گرفته بود - برف رو درختا و بویی که نمی دونم از کجا می اومد. اولین کسی رو که دیدیم سر کوچه وایساده بود و به ما 3 نفر طوری نگاه کرد که انگار توی چند سال پیش هستیم و داریم بی هدف تو کوچه ها قدم می زنیم و یهو یه آدمی که تو همون محله اس از یه جایی پیدا میشه و زل میزنه به ما. از اون نگاه هایی که واقعا معلوم نیست پشتش چیه و معمولی هم نیست. یه چیزی تو دلم تکون خورد و دوباره خیره شدم به زمین. کوچه خلوت بود. چند قدم جلوتر صدای یه یارویی رو از پشت سرم شنیدم. یارو از کنارمون رد شد. اونم یهو برگشت و همونجوری نگاهمون کرد. خیلی حال کردم. دوباره به ردای مونده رو برف خیره شدم که مال همین چند ساعت پیش بود. چقدر زیاد بودن. اگه همه ی ردایی که هرچیزی رو زمین گذاشته رو می دیدیم فکر کنم نمی تونستیم چیز دیگه ای ببینیم. خوبه که فردا یا پس فردا یا یه هفته دیگه از این ردا خبری نیست. رسیدیم خونه ی دوستم که درش یه عقب رفتگی تو کوچه داشت. دوستم داشت درو باز می کرد که نور یه ماشین که نمی دیدمش برفای جلو خونه رو روشن کرد. خیلی باحال بود. وقتی ماشین داشت رد می شد راننده به زحمت سرشو برگردوند طرف ما و با نگاه عجیبش خیلی کوتاه به ما نگاه کرد.
+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی ۱۳۸۶ ساعت 21:49 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|