حرف زدنو بی خیال
نشسته بودم تو خونه و به در و دیوار نگاه می کردم. صدای زرزر تلویزیون هم بلند بود. چون بیکار بودم هی الکی سیگار می کشیدم که یهویی یکی زنگ زد گفت از فلانی خبر داری؟ گفتم نه خیلی وقته بی خبرم. چند وقتی بود که از هم جدا شده بودیم و من گاهی وقتا یادش می افتادم ولی خب تا همین حد پیش می رفتم. گفت میدونی فلانی قاط زده؟ یه چند هفته ایه که گذاشته رفته. نمی دونم کجاس فقط میشه با موبایلش تماس گرفت. فکر کردم شاید بد نباشه تو هم بدونی.امری؟ گفتم نه آقا. چاکریم. مرسی که گفتی.گوشیو که گذاشتم یهو صدای همه چی قطع شد حتی صدای اون مردک تو تلویزیون که داشت بلند بلند جر می داد خودشو. فکر کردم شاید بد نباشه یه زنگی بهش بزنم. دو سه باری زنگ زدم تا بالاخره گوشیو برداشت. همون گپای همیشگی اول صحبتا رد و بدل شد و یه سری حرف که عجیب بود همشو درک می کردم ولی اون سعی داشت یه جوری بهم حالی کنه که هنوزم هیچی نمی فهمم. منم زیادی لیلی به لالاش نذاشتم و از یه جایی به بعد فقط گوش دادم ولی به طرز عجیبی همه ی حرفاشو می فهمیدم. شاید قبلا هم همینجوری می فهمیدم شایدم اثر زمانه که اینقدر راحت همه ی کلماتش مفهوم شدن. نخواستم اینو بهش بفهمونم. خوب که همه ی حرفاشو زد بهش گفتم بازم اگه خواستی حرف بزنی من هستم. هر وقت دلت خواست. اونم تشکر کرد و بعدشم خدافظ. یه چند دقیقه ای دوباره سکوت بود ولی کم کم یه صداهایی واضح شد تا جایی که اون یارو هنوزم داشت داد و بیداد می کرد. فکر کنم این آخرین نفری نباشه که قصد داره به همه بفهمونه داره جر میده خودشو.
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی ۱۳۸۶ ساعت 0:54 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|