وقتی که درد گرفته است
هیچ جایت
و می سوزاند تا نوک انگشت
بیهوده می روی
و بیهوده هم نیست

باید تا ته باغ که رفتی بیایی روی کوه خورشید را سوار موتور می کنیم و یکراست رفته ایم تا ته خیابان که بشود یک جور نه آرام گرفته می باشند قمریکان و تو له له می زنی برای یک جرعه که ندهد آن کسی که خودش را نشناخته به مردم می روند در کوچه پس کوچه ها و هوار هوار کشیده شده خواهد بوده است

حال
نه نباید بگویم حال
حال آنچه می خواستم بگویم
رفته که برسد
مطمئنی دیر نیست؟