اون قدیما
شیوه هایی برای بیان حالات روحی وجود دارند مثل اینکه : اوه هوا چقدر سرده. بدنم منقبضه. دندونام رو به شدت به هم فشار میدم. صدای تیک تاک ساعت اعصابمو میریزه به هم. صبح ها از زمین کنده نمی شم و همه ی روز رو تو خوابم و از این قبیل چیزها.
درست نمی دونم سال چند بود که اینجوری بودم ولی اوضاع واقعا بدی بود. هیچ فکر درست و حسابی ای توی سرم نداشتم و یک جور زندگی گیاهی رو می گذروندم و ارتباط بین عصب هامو با یه سری قرص که روونه ی بدنم می کردم به شکلی که نمی دونم چه جوری بود کنترل می کردم که مثلا افسرده نباشم ولی اول اینکه بودم و دوم این که نمی دونستم چرا نباید افسرده باشم. اون موقع احساس تنهایی خیلی عمیقی می کردم. با هیچ دختری دوست نبودم و به شدت به خودارضایی رو اورده بودم که این گاهی خیلی افسرده ام می کرد. زندگی به جایی داشت می رفت که نمی دونستم کجاست. اینا همه رو گفتم که برسم به این خاطره که نمی دونم چرا هجوم اورده به مغزم و الان میخوام تعریفش کنم.
یه روز که نباید توی خونه می موندم پا شدم و رفتم متروگردی و همینجوری هاج و واج به بقیه نیگا می کردم. اون روز هیچی نخورده بودم و داشتم از پا در میومدم. با مترو رفتم تا ته خط و موقع برگشت تونستم یه جا پیدا کنم که بشینم رو صندلی.تقریبا ساعت خلوتی بود و چند تا ایستگاه اول آدمای زیادی تو مترو نبودن. به یه ایستگاه که رسیدیم یکی از توی بلندگو گفت که چون خطا شلوغه مجبوریم بیشتر تو این ایستگاه بمونیم. یه یاروی کچلی که داشت روزنامه می خوند خیلی اعصابش از این بابت ریخت به هم و روزنامه رو با شدت بیشتری خوند جوری که همه ی کلماتشو بلعید.
یه مردی روبروی من نشسته بود که خیلی شق و رق و عصا قورت داده بود و قیافه ی خیلی موقر و موجهی داشت که واسش یه شخصیت غیرقابل نفوذ و اسرار آمیز ساخته بودکه یهو یه لحظه ای اومد که ابهت اون مرد واسم شکسته شد. یهو درست زیر چونه اش شروع کرد به خاریدن و اون مدت 14 ثانیه تمام داشت اون نقطه رو می خاروند. خیلی عجیب بود. با هر ثانیه ای که جلوتر می رفت هیبت اون مرد بیشتر شکسته می شد تا جایی که تو ثانیه ی آخر اون یه آدم معمولی بود. تا حالا همچین واقعه ای جلو چشمم رخ نداده بود. درست 2 ایستگاه بعد دوباره همون صداهه گفت که بازم توقف داریم که یهو صدای قطارو از پشت سرم شنیدم. صداش شبیه فیل ماده ی گنده ای بود که داره زایمان می کنه. ما کاملا منتظر شدیم که زایمانش تموم بشه ولی نشد. اون با همون درد حاملگیش دوباره شروع کرد ما رو این ور اون ور بردن.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۸۶ ساعت 2:8 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|