در اواسط روز
امروز یاد بادبادک افتادم
می چرخید در یک تکه آسمان بی ابر
و خورشید را به بازی گرفته بود
باد می زد توی چشم ها
و خنده سرازیر می شد
کسی باخ گذاشته بود گمانم
و صدای دریا هم از دوردست می آمد
بادبادک را به سنگی می بستی و
می رفتی دنبال هر چیز بی اهمیت
بدنت مورمور می شد
و دوباره خنده ات می گرفت
و همه چیز بی دلیل بود
عجیب نیست این وضعیت؟
طعم غربت دهانم را تلخ می کند
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان ۱۳۸۶ ساعت 22:2 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|