امروز یاد بادبادک افتادم می چرخید در یک تکه آسمان بی ابر و خورشید را به بازی گرفته بود باد می زد توی چشم ها و خنده سرازیر می شد کسی باخ گذاشته بود گمانم و صدای دریا هم از دوردست می آمد بادبادک را به سنگی می بستی و می رفتی دنبال هر چیز بی اهمیت بدنت مورمور می شد و دوباره خنده ات می گرفت و همه چیز بی دلیل بود عجیب نیست این وضعیت؟ طعم غربت دهانم را تلخ می کند