نقدی بر نوشته ی "این روزها" {یک پست پایین تر} (به نقل از وبلاگ محرمانه - تاریخ)
"پس مرد باش و خودتو بنداز رو زندگی" - نقل به مضمون از ژان پل سارتر
همانطور که سارتر می گفت زندگی را دیگر پایانی متصور نیست نویسنده ی متن "این روزها" که از این به بعد میخواهم او را اچکا بر وزن کافکا تلقی کنم شاهکاری به ما ارایه می دهد که رنج انسان پسامدرن گوزپیچ شده ی پاپتی مسلک عصر ما را به خوبی به نمایش در می آورد. او در قسمت اول متن به بیان عقده گشایی های خاص (احتمالا از زبان دختری یا پسری) می پردازد که با آنچه ما تا کنون از چنین چیزهایی شنیده ایم هیچگونه تفاوتی ندارد. او به طرزی شاهکار شروع به کپی برداری صرف از محیط پیرامون خود می کند تا ما را با این واقعیت آشنا کند که : "هممون سر و ته یه کرباسیم. پس زیاد سخت نگیر و گیر بیخودی به این مطلب بی اهمیت نده رفیق. حله؟" آما. در ادامه شعری را همراه متن می کند که به ظاهر و در نگاه اول هیچگونه سنخیتی نه با قسمت اول متن نه با خود شاعر نه با جهان پیرامون نه با هیچ کوفت دیگه ای ندارد. حتی در نگاه دوم و سوم نیز چنین به نظر می رسد. از نگاه چارم پنجم و نهایتا دیگه شیشم (خیرشو ببینی) است که ما به تکاپو در تاویل متن می افتیم. کاری که در زمانه ی فعلی ما گریز ناپذیر است. در همین اثناست که ما یکهو به خودمان می آییم و می فهمیم که به کلی ریدیم. من خود در سخنرانی شماره ی 44 نویسنده در باب تعاملات امروز غرب با شمال به جمله ای برخوردم که سیالیتی بی شک ناب و دست نخورده و باکره دارد که هنوز هرجایی نشده است. او می گوید:
لطفا دمبال ربط بین این دو قسمت نباشین. هیچ ربطی ندارن.
و باز:
یه بار که ازتون خواهش کردم. لطفا لطفا دست از سر این نوشته بردارین.
و در جایی دیگر:
هوی. مگه با شماها نیستم؟ آزار دارین مگه؟
من در اینجا سخنم را به اتمام می رسانم و فقط خاطر نشان می کنم ...
- آقای محترم مگه با شما نیستم؟ لطفا خفه شو.
+ نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر ۱۳۸۶ ساعت 7:53 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|