من از همه بدم میاد. این آخرین یادداشت من تو این غمکده است. باید امروز بروم. باید چمدانم را تحویل دهم و یک قبر سفارش دهم. ما خیلی عقبیم. هی شما که نمی فهمید اصا حرفامو برین به درک و گورتونو گم کنین. منم میخوام همچی غلطی بکنم پس بهتره هیشکی پاپی اون یکی دیگه نشه. ملتفتی؟ اصلا نمی تونم اوضاع قمر در عقرب خودمو بریزم رو دایره. پس دیگه چتونه؟ میخواین بازم چیز بنویسم این تو؟ چی میخواین از جونم؟ من که از بازترین فلان با شما انا زر زدم دیگه نمیخوام زر بزنم. هیچ وقت. همیشه. لابد. زیرا که. از برای. آیا؟

آه که چه دور...نه دیگر ادامه نمی دهم به این مطلب. تنها شعری خواهم نوشت و دیگر هیچ. همه به درک.

از کوه پایین می رفتم که باهات آشنا شدم
یهو بهت گفتم
میذاری ببوسمت؟
گفتی شرطش اینه که همیشه باهات بمونم
گفتم تو چی؟ تو هم می مونی؟
گفتی قول نمیدم
زدیم رفتیم بالا
تا قله
تو باد سرد بوسه های گرممون
عطر ساکورا می داد

حالا که نمی دونم کجایی
میخوام ازت بپرسم
من اینجا بمونم هنوز؟