نمی دونم واسه چی زنگ زدم. می دونی یه وقتایی دلیل کارایی رو که می کنی نمی دونی. مثلا مصممی یه کاری رو نکنی بعد یهو در یه لحظه تصمیم می گیری انجامش بدی. لغت تصمیم گرفتن هم درست نیست چون از این جنس نیست. یه جور بیکاری میاد سراغت شاید. یه جور وقت پرکردنه. نمی دونم چم شده که بعضی وقتا به کله ام می زنه هر کاری بکنم تا از این بیکاری از این خلا گنده ی روبروم خلاص بشم. یعنی هرچی سنمون بیشتر بره بالا این حس بیشتر سراغمون میاد؟

هیچی. یه ساعت حرف زدیم که ۴۵ دقیقه اش من ساکت بودم. خوابش گرفت. قطع کردیم.