<P></P>
<P>من وممد داریم تو فرعی های مشجر خیابون فلسطین قدم می زنیم که ناگهان در یک تقاطع عجیب غریب مردی درصدد است که خانومی را بلند کند. ما به راه خود ادامه می دهیم و خوش خوشک چرت و پرت میگوییم. به ابوس و حسام و برویوچ زنگ می زنیم که بیان قدم بزنیم که همه کار دارن. بی خیال میشیم و میریم خونه. سر راه چند بسته سیگار می خریم که پال ماله. تو خونه یه دختره زنگ میزنه که صدای باحالی داره ولی اشتباه گرفته. ما شام می خوریم و فیلم آخر وودی آلن می بینیم . می خندیم و می خندیم و سیگار می کشیم. در این ضمن یه سری اتفاقات خفن می افته که باید بداهه گرفته شه. یهو دوست دختر ممد و دوست دختر خودم زنگ می زنن با هم و مارو دعوت به یه سفر ماورایی می کنن. با مترو میریم سر جوانمرد قصاب و ۴ تایی می زنیم تو جاده. شبه و کیوسک داره می خونه. با یه تصادف هممون میریم توی یه برکه که خالیه و هممون درجا می میریم.</P>
<P>صدای زنگ تلفن توی خونه میاد. همون دختره که اشتباه گرفته بود تو منشی تلفنی میگه عزیزم من دلم پیچ می خوره. احتمالا یه اتفاقی قراره بیفته.</P>