میدونی الان چی حال میده بهم؟ اینکه برم خره ی فرهنگ و این جور مقولات بشم و تا جا داره کتاب متاب و رمان و شعر و از این جور چیزا بزنم تو رگ و هر جا می رسم یه زر جدید بتونم بزنم و خلاصه از اون آدمای به اصطلاح دیوونه بشم که همه میگن بابا این اوضاش خرابه و همه چیو به مسخره و این جور چیزا تحلیل کنم. این خودش میتونه یه راه پرکردن این خلا گنده که همیشه جلو چشممه باشه. خلا عجیبیه. سرتاپامو گرفته و ولم نمی کنه. با این جور چیزا لااقل می تونم حواسمو پرت کنم و از اون لبخند های تلخ که مخصوص این جور آدماس بزنم و برم جلوتر تا ببینم چی میشه. اینایی که میگم همین امروز به کله ام زده. خوبه. نه؟

[سکوت]

آتیشتو به این سیگارم بزن دودی بکنیم...