شعری هست که میگه
بهار بیاید که چه؟
که پاک کند رد پای تو را از روی برف ها؟
البته دقیق یادم نیست که دقیق همینه یا دقیقش چیه
اینجا حتما یکی بالکل گذاشته رفته و شاعر دمغه و دلش نمیخواد بهار بیاد و از این همه خوشی طبیعت حتما بالا میاره لابد.
ولی اگه یکی اومده باشه چی؟
خب آقای شاعر
بهار بیاد که بیاد
اصلا بذار همه ی رد پاها پاک شه
رد پاها وقتی مهم اند که خود پاها نباشند آقای شاعر
خلاصش اینکه
فرقی نمی کنه بهار تابستون پاییز یا زمستون
با تو
همیشه بهاره تابستونه پاییزه و زمستون
آریگاتو یو
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 13:43 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
باد وحشی آتش را خاموش می کند
باد وحشی آتش را شعله ور تر می کند
به سختی
سیگارت را می گیرانم
تو نیز می گیرانی ام
به سادگی
من با دیوار تنم
تو با پیچک های نرم خوش بویت
چشم ها را که ببندیم
نه بادی می وزد
و نه ما آنجاییم
ما گمشده ایم
روی یک نیمکت در مکانی غریب
هووووووو
هووووووو...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 7:3 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
اول چند کلمه میگم
بعد یه سری جمله ی طویل
بعد دوباره چند تا کلمه
اینجوری بهتره گمونم
مثال :
اقیانوس
سعدی
آتیش
مارکوپولو
منم که دست نزد به می ولیک من برفته ام در این سراب آبگون ضد یخ بخورده اند بر منش شراب های هرمنوت و من پس از این در هیچ جای دیگر نخواهم پس بروید ای ماه های ساده که من بر تخت روان و ابراهیم چاقوکشان به دنبال همه دوید.
قوبلای خان
داروی نظافت
و
گرگ.
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 17:44 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
بعد یه روز کاملا غمگین آخرش سر از مترو در میاری. یه کارمند فرهنگی که نی هم میزنه ساز منو می بینه و سر حرفو باز می کنه. یادشه که هفش تا نت بوده قبلنا. جدیدا ولی خبر تازه ای نداره. بش پیشنهاد می کنم بره سه تار بزنه. میگه شما هنرمندا چهره ی بشاشی دارین. بامزه میگه. کلیم دعام می کنه. از مترو که پیاده میشم هفش تا پسر چپیدن تو یه پژو و داد میزنن ته نواب. ته نواب. مستقیم.
+
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:3 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
اون روز نهایت یه روز معمولی بود. داشتم با موزیک خودمو سرگرم می کردم و قدم می زدم که از تو مترو سر دراوردم. یه بلیط خریدم و خودمو به اولین قطار رسوندم و سریع چپیدم توش. خیلی شلوغ بود. تقریبا جایی واسه واستادن هم نبود. دو ایستگاه اون ور تر یه پسر نوجوون سوار قطار شد که از بس جا نبود تقریبا چسبید به در. قطار راه افتاد و موزیک هم. پسره شروع کرد وررفتن با برچسبی که روش نوشته بود "مایند د گپ" و مشغول کندن گوشه ی سمت پایینش شد. یه لحظه می خواستم وظیفه اجتماعی ام رو انجام بدم و بهش بگم هی آقا پسر این جزو اموال عمومیه. درست نیست. موزیک شروع به سروصدا کرد. یهو خنده ام گرفت. یه لحظه احساس کردم چقد بزرگ شدم. هاها. پسره گوشه ی پایین برچسب رو کند که به اندازه ی یه مستطیل یک در چار سانتی متر بود. از وسط دو تیکه اش کرد که شد دو تا نیم در چار و اونا رو بالا و پایین هم چسبوند روی درز در قطار. خیلی جدی مشغول این کار بود و به هیچی توجه نداشت. کارش که تموم شد یه لحظه به خودش اومد و یه نگاهی به این ور و اون ور کرد ببینه کسی متوجهش هست یا نه. یهو چشمامون تو چش هم افتاد. تا بخوام عکس العملی تو چهره ام نشون بدم صورتشو برگردوند رو به در. داشتیم به ایستگاه نزدیک می شدیم. لحظه ی هیجان انگیزی بود. موزیک هم همراهی می کرد. داشتم Goldfrapp گوش می دادم.احساس اینو داشتم که من و اون پسره یه آزمایش عجیب علمی رو انجام میدیم و تا چند لحظه دیگه نتیجه اش رو مشاهده می کنیم و قراره اطلاعاتی گیرمون بیاد. کم کم قطار روشن شد و کم کم هم وایستاد. یهو در باز شد و یه نیم در چار از این در کنده شد یه نیم در چار از اون یکی. درا که باز باز شد دو تا نیم در چار پلاستیکی به دو لنگه ی در چسبیده بود و یه گوشه اش رو هوا آویزون بود. پسره برگشت یه نگاهی انداخت. هردومون تونستیم یه نیمچه خنده ای بزنیم. من پیاده شدم و پسره با دو تا نیم در چارمون تو قطار موند.
+
نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 0:19 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|