وقتی خواستم شروع کنم آب دهنمو قورت دادم. احساس کردم کار خیلی مهمی دارم انجام میدم. با بی حوصلگی پرسه زده بودم از صبح توی نقشه ها، پیج ها، راهروها، اشعار و هیچ دستگیرم نشده بود. همه جا خوابیده بود انگار. زخم های براماسیده هم انگار. پیک را با موفقیت فرستاده بودم. کسی گفته بود لباس هایت بی بند و بار است. سیگارهایی دود شده بود. صفحه هایی باز نشده بود و اهنگ هایی پلی نشده بود. اینجا بود که تصمیم گرفته بودم چیزی بنویسم و آب دهنم را قورت داده بودم. ترسیده بودم که چه می خواهم بنویسم. مثل همه این روزها که ترسیده بودم که چکار می خواهم بکنم. می ترسم از این که تمام شود و همه زندگی هایم را به پایان نبرده باشم. هرشب موقع خواب بخشی از ان چه را باید تمام کنم شروع می کنم به امید اینکه تمامشان می کنم اما هر آدمی زندگی نویی می بخشد و امیدی به پایان قبل از اتمام نیست. دل خوش می کنم به صحنه ای که دیروز می بینم و این یکی را تمام می کنم. آسمان آبی است و لکه های ابری پشت کاج چه ها درگذرند. ناگهان چشم به سمتی می چرخد و شی سفید و غول آسا را در پس زمینه می بیند و حیرت تمام وجود را می گیرد و لحظه ای نمی تواند هندل کند که چه؟
+
نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 13:16 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
این روزا فضا انتخاباتیه به اصطلاح پس چاره ای نیس که بگم برو رای بده لامصب. من که به میرحسین رای میدم. امید که اقا هم مارو قابل بدونه و تنفیذ کنه. جمله ای هم از امام هس که میگه در این قضیه ی ریاست جمهور هم همه مکلفند که شرکت کنند.
بعد یه ماه بیکاری یه ماهه اومدم یه شرکتی که میگن نماینده ی یهشرکت سویدی هست در ایران. دارم رو یههتل تو خوی کار می کنم که که باید اسم علی رو نماش دیدهبشه. جل الخالق. با اینکه این ایده ای نیست که اصلا موضوع یک پروژه معماریباشه و اصلا هم دوس ندارم که بگم رو همچین پروژه ای کار کردم ولی سعیمو کردم که چیز بدی نشه. هرچند همچین توقعی از یک پروژه معماری کلا چیز بدیه.
در این شرکت از اینترنت وایرلس رنج می برم. تا حالا کلی موزیک و فیلم زدم تو دانلود و الانم منتظرم مستند مارادونای امیر کاستاریکا به بهره برداری برسه. خدا پدر اقای تورنت رو که بیت تورنت نام داشت با چیز خوبی محشور کنه انشاللللاه.
داشتم تو اون یهماه بیکاری یه رمان کوتاه !!!!!!! می نوشتم که به علل مختلف متوقف مونده. یکیش نداشتن امید برای چاپ همچون رمانی از ادمیست که هیچ نویسنده و ناشری نمیشناسنش و کلا هم نمی دونم روند چاپ کتاب چگونه خواهد بود (خیال پردازی های یک جوان در باب انتشار یک کتاب و همزمان خوشحالی او) و اصا میشه؟ اگه کسی میدونه کامنتی بر این مبنی لحاظ کنه.
الان به این نتیجه رسیدم که نباید همینطور سرتو بندازی پایین بیای اینجا و شروع کنی بهنوشتن. چون همینی میشه دیدین. خیلی بده واقعا.
در اخر باید عرض کنم که شهرزاد خودت کوشی؟ معلوم هس؟
+
نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:20 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
فاصله ام با دایم الخمرشدن بسیار کم است. کافی است عرق همیشه کنار دستم باشد. همیشه یک جای کار می لنگد.
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 13:24 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
کندن از واقعیت بیرون در درون واقعیت. این چیزی است که گمان می کنم انجام می دهم.خیره ماندن به نقشه ها روی صفحه مانیتور، بازی سولیتر در حد بالا آوردن، ساززدن، شروع به خط خطی کردن و دل نکندن از ادامه اش، سیگار کشیدن، جوک گفتن، هماغوشی، فیلم دیدن، خندیدن، گپ زدن، مست کردن، تاکسی سواری، گوش سپردن، چای خوردن، خوابیدن، (خوابیدن می تواند مصدر خوبی برای اتمام این لیست بلند بالا باشد. باید نقطه گذاشت.).
حال چرا این ها در زمستان سال ۸۷ هجری شمسی در تهران واقعی نیستند بحثی است که افراد ذیل باید پاسخ دهند:
جامعه شناسان، برنامه ریزان کلان، روانشناسان، پزشکان، مهندسان رشته های فنی، اقتصاددانان، سیاسیون، خبرگزاران، مستندنگاران، تاریخ نویسان، شعرا، فیلم سازان، دارندگان فروشگاه های زنجیره ای، نهادهای زیربط، نهادهای ذی صلاح، مفسران، منتقدان، بیکاران، رانندگان محترم، بازنشستگان، گالری داران، استادان دانشگاه، برگزارکنندگان مراسمات، حقوق بگیران، سهامداران، جوشکاران، روحانیون، پخش کنندکان کالاهای مصرفی و غیرمصرفی، برنامه سازان، سفرا، ناشران، دلالان، سازمان زیباسازی، تورهای مسافرتی، رستورانها، فروشندگان، خریداران، آرایشگران، محصلان، متخصصان و اندیشمندان.
+
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 21:21 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
چند وقتی است که وقتی سوار تاکسی می شوم احساس آشنایی بیش از حدی با برخی تاکسی داران می کنم. وقتی می خواهم پیاده شوم نوک زبانم است که بگویم ضمنا به مادر هم سلام مخصوص برسان.
+
نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 20:55 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
روی برج مراقبت نشسته بود که مرغ دریایی سوت زنان از کنارش رد شد. متروکه تر از اینجا جایی پیدا نمی شد. هفته ها بود که کسی رو ندیده بود. آذوغه رسون دیگه باید همین روزا سروکله اش پیدا می شد. اینقدر با تفنگش وررفته بود که دیگه داشت بالا می اورد. به سرش زد فکر و خیال کنه که یه تیکه چوب شکسته یه دختر خوشگلو میاره به ساحل و باقی قضایا. اما حس و حال این هم نبود. حساب روزها از دستش دررفته بود. نمی دونست چرا اونجاست و اصلا اگه اتفاقی افتاد باید چیکار کنه. حتی دیگه نمی دونست اگه از اینجا بره بیرون قراره چیکار کنه.زندگی فرق چندانی داشت با اینجا؟ اصلا یادش بود چه جوری حرف بزنه؟
اگه این داستان نباشه زندگی به همون صورت ادامه پیدا می کنه. آذوغه رسون چند روز دیگه سروکله اش پیدا میشه و یه سری چیز میز واسش میاره. چند کلامی ردوبدل میشه و دوباره زندگی به همون شکلی که بود ادامه پیدا می کنه. انقدر که حسابش از دست ما هم درمیره.
ولی اگه این یه داستان باشه ممکنه دختره با تیکه چوب شکسته واقعا برسه. یا یکی با هلیکوپتر به برج حمله کنه و ... یا خیلی چیزای دیگه. مثلا ایده ی فرار می تونه جالب باشه. فراری بدون اطلاع که ممکنه عواقب وحشتناکی به دنبال داشته باشه.
من فعلا ترجیح میدم این یه داستان نباشه.
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 0:6 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
باد زده تخم این کفتره که پشت پنجره است و نمی دونم چیکار کرده. حتی تخم نداره بیاد ارزن بخوره.
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 19:48 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
گاهی غرق شدن خیلی آسون به نظر می رسه ولی وقتی به غرق کردن فکر می کنم رشته افکارم جر میخوره. کندن هم همینطوره ولی له کردن مانع میشه. همه چی اینجوریه گاهی وقتا. کافیه یه لحظه به خودت بیای و بگی آخه تو چه مرگته؟ ها؟
بابت دیشب معذرت میخوام.
+
نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 23:15 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
در راستای تنبل شدن بیش از حد انگشتان خودمو مجبور می کنم حتی المقدور هر شب یه چی اینجا بنویسم.
خب این از شب اول. به خیر گذشت.
+
نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 0:38 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
باد داشت همه چيو نابود مي كرد. كلبه هه ديگه خيلي درب و داغون شده بود. نياز به يه تعمير اساسي داشت. هيچ كسي هم از اون طرفا رد نمي شد كه باش بشه دو كلوم حرف زد. فقط باد مي اومد و باد مي اومد و باد مي اومد و باد مي اومد و باد مي اومد و نمي رفت. اونجا مثل يه سياهچاله ي گنده شده بود كه فقط باد تو خودش جمع مي كرد. به فكرش رسيد همه ي بادهارو برداره و باهاش بزنه به چاك. اون كلبه رو هم بي خيال شه. يهو همه چي قطع شد. حتي برق هم رفت. همينجوري كه آروم نشسته بود با چشماي خودش ديد كه همه چي داره ميره. انگار كه يه سوراخ گنده يه جايي درست شده و همه چيو داره مي بلعه و مي بره. حتي موزيك هاشو. سيفون دستشويي. لباساش. مانيتورش. صداها. تصاوير. خواست بره سوراخه رو ببنده ولي خود سوراخه هم رفت. خلا دور و برشو گرفت. به دور و برش نگاه كرد فقط يه بسته پال مال آبي با يه فندك ديد. خودش خيلي بود. يه نخ كه آتيش كرد يه صداي عجيب شنيد. ديد كه رو يه تخته وسط دريا افتاده. كنارش يه تابلو بود كه نشون مي داد اونجا اقيانوس اطلسه. بارون داشت شروع مي شد كه يه موج گنده تخته رو ازش قاپيد. ترسيد نكنه غرق بشه ولي ديد پاهاش به كف اقيانوس مي خوره. دست كرد تو جيبش يه نخ سيگار ديگه دراورد و آتيش زد.
آره. يه دفه يه كوسه اومد طرفش و ازش يه سيگار خواست. بگي نگي از همديگه خوششون اومد. چند روزي گذشت تا تونستن پدر مادر كوسه هه رو راضي كنن كه يه كوسه مي تونه با يه آدم زندگي كنه. از يه سمساري چن تا آبشش دست دو خريدن و چن تا بچه پس انداختن و سال هاي سال در آرامش و در توفان كنار هم زندگي كردن. فك كنم ميشه اينجوري نتيجه گيري كرد كه هيچوقت دير نيست. په
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387ساعت 14:14 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|