در یادها می ماند
که غافل نگشته باشد
همراه با همه ی میکلوتیوس ها و نئون ها
در چهارراهی که به نمی دانم کجا رفتم و دیگر نمی دانم که
سرد بود. سرد سرد
بحبوحه بود گمانم
که شهید شد با یک لندکروز خفن
+
نوشته شده در پنجشنبه سی ام دی 1389ساعت 15:21 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
فوت می بالند بچه ها در پارک شهر
کسی می کارد
و کسی از لب تاپ برمیچیند
به روی روروک، پسرک، نگران، راننده ای را مبهوت می کند
و کیف دم دستش هر آن بزرگتر می شود
صندلی مخملی را اگر تکه تکه کنی
چیزی جز درخت چنار برایت نمی ماند
و از طبقه ی دوازدهم اگر سقوط کنی
جز تصویری از درخت چنار در تو نمی ماند
صعود کن از دوازده
و در چار سکنی بگیر
بی خیال پله های سفید که در استخر فرو می افتند،
سکوت مند.
+
نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم شهریور 1389ساعت 9:20 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
تصمیم گرفتم یه خونه تکونی اینجا انجام بدم ولی نفهمیدم چجوری میشه خیلی راحت و نه تک تک از دست این پستای لعنتی خلاص شد. تا یه جایی دیلیت کردم ولی گه زد به همه چی این بلاگ فای ما. تو این خونه تکونی چیزایی می شد دید که یادم رفته بود. بدک نبودن به نظر خودم. و این از همه بیشتر دیده شد که نظر چندانی واسه کل پستای زندگیم داده نشده که همونا هم این اواخر خیلی کم و کمتر شدن. علت چیست؟ علت را بیابید؟ علت را جویا شدن خسته شدن.
گاهی فکر می کنم چرا آخه باید اینجوری باشه، گاهی هم نه.
وقتی خیلی گیر میدم، گیر میدم.
کلمات رو پیدا نمی کنم. کلمات فرارند. آخ کلمات.
و به یکباره ... چیز شد.
+
نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 21:1 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
تاب خوردن من در هر وضعی شامل بر اوضاع عادی یا فانی هر چند به اصلاح است اما از یک نظر به دیده شدن در اوضاعی می ماند که وضعش معلوم نیست در شرایطی که بغرنج می زند و باد هم نمی آید گاه بر پهنه. لیک هر چنان که هر موجودی بر خود و در خود است ما در نتایج به هم فشرده شده بهتر و شاید بیشتر باشیم تا برسد به لبه ی پرتگاهی که اسمش را گذاشته اند و گداخته می کند شعله ای از درزها در اینجا. گاه می شود که هیچ وضعی بر هیچ یک مترتب نیست و در عین حال در جاده به سر می برد و صبح ها هم چندان که می بینی بی وضع نیست. وعظ واعظ هم همیگونه می زند. رزم ساقی به همین ترتیب. حال تو بیا و بگو که چنان در این دریاچه ی بی مرغ و کفتر که اسمش را گداخته کرده اند. یکی از همان هایی که می بینیش محتمل است بر هیچ. تو خود وضعیت مفصل بخوان از این موقع تا هروقت که ندیدمت باشه بوده ای تا عین. در همین اثناست که یکی آهو درآمده به دو و چشمت را می بسته تر می شاید بر یا در یا تا یا که یا با تیر. اینجا هیچ گاه خوب نبوده تا ابد که خدایش بیامرزاد. تو مرداب؟ بد چیزی است این رود بی گمان که می چرد و گام گام گام گام...
گرفتنی نیست که نگویی تا نصف شب هم و سیاه این صفحه هم اذیت می کند لابد دیگر ای. زنگ نزده چوب شده و ساکت می ماند کلاغ هم پیاله هم. و زن مسن در تاکسی می گوید کار خدا رو نظم نیست رو حساب کتابه. یکهو جدا می ماند. جدا که چه همیشه طور دیگری نمی آید و این جور است که با یک بررسی سرسری و غیر وضعی در وضعیت های پیچیده شده می توان به اوضاعی بی وضع رسید.
+
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:9 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
وقتی که درد گرفته است
هیچ جایت
و می سوزاند تا نوک انگشت
بیهوده می روی
و بیهوده هم نیست
باید تا ته باغ که رفتی بیایی روی کوه خورشید را سوار موتور می کنیم و یکراست رفته ایم تا ته خیابان که بشود یک جور نه آرام گرفته می باشند قمریکان و تو له له می زنی برای یک جرعه که ندهد آن کسی که خودش را نشناخته به مردم می روند در کوچه پس کوچه ها و هوار هوار کشیده شده خواهد بوده است
حال
نه نباید بگویم حال
حال آنچه می خواستم بگویم
رفته که برسد
مطمئنی دیر نیست؟
+
نوشته شده در دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 16:48 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
روی تراس خونه نشسته ام و داره بارون تندی میاد. یه درخت وسط حیاط سبز شده که وسطش سوراخه. همه هم هستن. و ... نه این نبود. میریم خونه ی فلانی و 4 لیتری رو می زنم زمین. مست می کنیم تا خرخره و تا صب زر می زنیم و صبحم میریم... این بود؟ میرم خونه ی بهمانی و فیلم می گیرم ازش و مقادیر معتنابهی فیلم ... تا صب مشغولیم. آها. اینه شاید. دارم از خون ی بهمانی بر می گردم میرم دم سوپری محل تا یه چیزی واسه شام بخرم. شلوغه. یه لحظه بیرون منتظر میشم. یهو سرم که پایینه تصویرایی از گذشته میاد سراغم. روزایی بود که حتی چراغا تو شب نور بیشتری داشتن و... یه لحظه این جمله میاد تو ذهنم که چقدر خوب بود. و بعد... شاید اینا هم نبوده. (اگه این نوشته بشه جریان سیال ذهن حتما بهتره حتما. به به. شد. ایتس دیپ) نه هیچکدوم نبود.
چایی میخوری؟ شیرم بریز توش.
شاید این همش بوده باشه : دوچرخه ی ثابت
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت 16:21 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
یادش بخیر. روزایی بود که من و رفیقم همینطوری بی دلیل نصف شبا راه میفتادیم تو خیابونا و تا نمی دونم کجایی که نمی دونستیم پیاده گز می کردیم. چه حس عجیبی داشت. گاهی تو 3-4 ساعت پیاده روی تنها کلماتی که بینمون رد و بدل می شد آتیشتو بده و یه نخ سیگار بده بود.
امشب یکی از دوستان که خونه اش دو تا کوچه پایین تره اومده بود خونه مون. نشسته بودیم سیگار می کشیدیم و حرف می زدیم و الکی می خندیدیم. بعد نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتیم بریم خونه ی اون. من 3 روز بود از خونه نرفته بودم بیرون. وقتی رفتم تو کوچه دیدم برف همه جا رو پوشونده و فقط مسیر عبور ماشینا و آدما و موتورا روش معلومه. از بن بست خودمون که زدیم بیرون تا آخر کوچه رو نگاه کردم. انگار عصاره ی تمام پیاده روی های سال های دور رو جمع کرده باشن و چپونده باشن تو کوچه. رد ماشینا - پاهای آدما - یه آدم برفی چاق و چله - پشت ماشینا که برف گرفته بود - برف رو درختا و بویی که نمی دونم از کجا می اومد. اولین کسی رو که دیدیم سر کوچه وایساده بود و به ما 3 نفر طوری نگاه کرد که انگار توی چند سال پیش هستیم و داریم بی هدف تو کوچه ها قدم می زنیم و یهو یه آدمی که تو همون محله اس از یه جایی پیدا میشه و زل میزنه به ما. از اون نگاه هایی که واقعا معلوم نیست پشتش چیه و معمولی هم نیست. یه چیزی تو دلم تکون خورد و دوباره خیره شدم به زمین. کوچه خلوت بود. چند قدم جلوتر صدای یه یارویی رو از پشت سرم شنیدم. یارو از کنارمون رد شد. اونم یهو برگشت و همونجوری نگاهمون کرد. خیلی حال کردم. دوباره به ردای مونده رو برف خیره شدم که مال همین چند ساعت پیش بود. چقدر زیاد بودن. اگه همه ی ردایی که هرچیزی رو زمین گذاشته رو می دیدیم فکر کنم نمی تونستیم چیز دیگه ای ببینیم. خوبه که فردا یا پس فردا یا یه هفته دیگه از این ردا خبری نیست. رسیدیم خونه ی دوستم که درش یه عقب رفتگی تو کوچه داشت. دوستم داشت درو باز می کرد که نور یه ماشین که نمی دیدمش برفای جلو خونه رو روشن کرد. خیلی باحال بود. وقتی ماشین داشت رد می شد راننده به زحمت سرشو برگردوند طرف ما و با نگاه عجیبش خیلی کوتاه به ما نگاه کرد.
+
نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 21:49 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
ابعاد چاردیواریم بزرگ شده است
حالا یک هفته هم که از خانه بیرون نروم
به جاهای زیادی رفته ام
بعضی ها هستند
بعضی ها نه
و انگار خانه ام سقف ندارد
همین دیروز بود
که همه به خانه ام آمدند
نون.1 چه همه توصیف.
بهتر بود می گفتم2:
آجر ها شناورند
بادبان ها بر افراشته
و روسپیان معلق می رقصند
زنده باد ویتگنشتاین.
1 نشانه ی صوتی است که نمی توان آن را نوشت.
2 از براتیگان.
+
نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم دی 1386ساعت 21:5 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
چه فرق می کند که بگویم
درنگ
یا مادیان
در فرهنگ لغت
قبل از درنگ درناست
و سپس درنوردیدن
مادیان اما
قبلش مادی است
و پسش مادینه
و همین طور تا به آخر
نمی دانم مرغ دریایی را می بینی که خود را به باد سپرده و روی آرام دریا تاب می خورد؟
رگبار؟
قبلش رگ است و سپس
راگبی.
+
نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 3:11 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|
نشسته بودم تو خونه و به در و دیوار نگاه می کردم. صدای زرزر تلویزیون هم بلند بود. چون بیکار بودم هی الکی سیگار می کشیدم که یهویی یکی زنگ زد گفت از فلانی خبر داری؟ گفتم نه خیلی وقته بی خبرم. چند وقتی بود که از هم جدا شده بودیم و من گاهی وقتا یادش می افتادم ولی خب تا همین حد پیش می رفتم. گفت میدونی فلانی قاط زده؟ یه چند هفته ایه که گذاشته رفته. نمی دونم کجاس فقط میشه با موبایلش تماس گرفت. فکر کردم شاید بد نباشه تو هم بدونی.امری؟ گفتم نه آقا. چاکریم. مرسی که گفتی.گوشیو که گذاشتم یهو صدای همه چی قطع شد حتی صدای اون مردک تو تلویزیون که داشت بلند بلند جر می داد خودشو. فکر کردم شاید بد نباشه یه زنگی بهش بزنم. دو سه باری زنگ زدم تا بالاخره گوشیو برداشت. همون گپای همیشگی اول صحبتا رد و بدل شد و یه سری حرف که عجیب بود همشو درک می کردم ولی اون سعی داشت یه جوری بهم حالی کنه که هنوزم هیچی نمی فهمم. منم زیادی لیلی به لالاش نذاشتم و از یه جایی به بعد فقط گوش دادم ولی به طرز عجیبی همه ی حرفاشو می فهمیدم. شاید قبلا هم همینجوری می فهمیدم شایدم اثر زمانه که اینقدر راحت همه ی کلماتش مفهوم شدن. نخواستم اینو بهش بفهمونم. خوب که همه ی حرفاشو زد بهش گفتم بازم اگه خواستی حرف بزنی من هستم. هر وقت دلت خواست. اونم تشکر کرد و بعدشم خدافظ. یه چند دقیقه ای دوباره سکوت بود ولی کم کم یه صداهایی واضح شد تا جایی که اون یارو هنوزم داشت داد و بیداد می کرد. فکر کنم این آخرین نفری نباشه که قصد داره به همه بفهمونه داره جر میده خودشو.
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 0:54 توسط گروه تجسس در باب مرگ احتمالی حامد کلاته
|